Saturday, October 25, 2008

امروز

امروز روز آخرزندگی منه ... خونه کسی نیست و همه بیرونند ... چند ماهی هست که به ایران برگشتم ... همیشه منتظر همچین روزی بودم ...
چندین بار در سالهای پیش قصد داشتم همین کار رو بکنم اما همیشه چهره ی گریان و شکسته ی مادرم به من اجزاه ی این کار رو نمی داد ... موقعیکه می خواستم این کار رو انجام بدم خانواده ی خودم رو می دیدم که از همینی که هستند هم بدبخت ترند ... اما حالا دیگه خودم هم متوجه شدم که راه من همینه ...
دیگه کافیه ... دیگه ماندم هم سودی نداره ... قصد داشتم با اسلحه این کار رو بکنم ... شنیده بودم راحت ترین راه این کاره ... اما تلاشم به جایی نرسید ... یعنی اگر پسر بودم حتما می تونستم یه جور یه اسلحه گیر بیارم ...
امروز با طناب خودم رو خواهم کشت ... از همه ی کسانی که از من ناسزا شنیدند معذرت می خوام ... من انسان پست فطرتی هستم ... اما این جور نبودم ... واقعا اینی که الان هستم نبودم ...
از comunque , geghele و آزادزی که در آخرین کامنتهای بالاترین از من فحش شنیدند معذرت می خوام و همینطور از کس دیگه ای که اسمش یادم نیست ...
امروز خودم رو خواهم کشت ... امروز خودم رو خواهم کشت ... امروز از شر بدبختیها خلاص می شم ... امروز یه طناب من رو از رنج عذاب چندین ساله خلاص می کنه ..

Thursday, October 16, 2008

گزینش

شرکتی که توش کار می کردم (در خارج از ایران ) تصمیم گرفت برای توسعه ی یکی از بخشها استخدام جدید داشته باشه .
یکی از شرایط استخدام داشتن phd در رشته ی مورد نظر بود .
من رو مسئول گزینش کردند که شامل آگهی به مجلات و همه ی کارها تا استخدام بود
اشخاصی که رزومه فرستاده بودند از کشورهای مختلف بودند . البته اکثرا از کشوری بودند که در اون زندگی می کردم.
یک ایرانی هم بین ارسال کننده های رزومه بود .
بالاخره ایرانی ای گفتن , من از بین همه ی اونها 6 نفر رو انتخاب کردم و اون هموطن رو هم با اینکه رزومه ی خوبی نداشت دعوت به مصاحبه کردم .
فقط 4 نفر می تونستند استخدام بشند .
روز مصاحبه رسید و بالاخره چشممون به جمال هموطن روشن شد . آقایی بود خوش تیپ اما کم مو و قد بلند .
من رو که دید به انگلیسی باهام صحبت کرد و من هم اول به روش نیاوردم . راستش می خواستم ببینم متوجه می شه من ایرانیم یا نه . البته بعضی ازهمکارام می گفتن چهرت شبیه این ور آبیها هم هست ...
شروع به توضیحاتی در مورد شرکت کردم و همچنان زیر نظرش داشتم . راستش مدتی بود که با هیچ ایرانی صحبت نکرده بودم و خیلی دوست داشتم یه ایرانی ببینم .
خلاصه یه 5 دقیقه گذشت و دیدم ایشون چیزی نگفت خودم گفتم که من ایرانیم می تونید فارسی صحبت کنید . خیلی خوشحال شد .
در هر صورت پس از توضیحات به ایشون گفتم شما رزومه ی خوبی نداشتید ولی من فقط به دلیل اینکه ایرانی بودید دعوتتون کردم . مطمئن باشید اگه جای دیگه ای بود اصلا دعوت به مصاحبه نمی شدید .در هر صورت الان ازتون می خوام خودتون رو شرح بدید و سوابق تجربی وعلمیتون رو بگید .ایشون شروع کرد به صحبت و یک ساعت از کتابها و مقالاتی که ترجمه کرده بود و تدریسش در دانشگاههای ایران می گفت .حرفاش که تموم شد گفتم : ترجمه کار بسیار ارزشمندیست ولی می خوام بدونم شما چه کار علمی انجام دادید ... من سوابق علمیتون رو می خوام ... سوابقی که بدرد این شرکت بخوره ... با ناراحتی گفت : مگه ترجمه کار علمی نیست .بهش گفتم ترجمه کار قبل تقدیریه ولی کسی مانند شما با این تحصیلات باید چیزی برای عرضه داشته باشه نه ترجمه ی کار علمی دیگران .
این شرکت برای استخدام از شما کاری می خواد که سابقتون رو ببینه و ترجمه قبول نیست .
البته می دونستم که در ایران بزرگترین کار علمی یک استاد ممکنه ترجمه باشه البته نمی شه تفصیر رو گردن اونها انداخت تا موقعیکه دانشگاهها به زبان انگلیسی تدریس نمی کنند وضع همینه .
من چون دوست داشتم اون آقا استخدام بشه رو رگ ایرانیمون , مدت زیادی باهاش صحبت کردم . می خواستم ببینم اون یک شخص ایده پرور هست . می خواستم ببینم اگه به شرکت معرفی بشه می تونه موفق باشه .
در خارج از ایران سیستم به نحویه که همه به فکر پیشبرد شرکت هستند و من هم در اون چارچوب اول منافع شرکت رو میدیدم . مطمئنا اگر اون آقا واقعا شایسته نبود اون رو رد می کردم .
در انتها به شرکت معرفیش کردم با شرط گذروندن یک دوره ی ویژه .
تا حالا ایراینهای زیادی رو در غربت دیدم . اونها با امید زیادی میان اما توشه ی اونها از تجربه و مهارت خالیه ...