امروز روز آخرزندگی منه ... خونه کسی نیست و همه بیرونند ... چند ماهی هست که به ایران برگشتم ... همیشه منتظر همچین روزی بودم ...
چندین بار در سالهای پیش قصد داشتم همین کار رو بکنم اما همیشه چهره ی گریان و شکسته ی مادرم به من اجزاه ی این کار رو نمی داد ... موقعیکه می خواستم این کار رو انجام بدم خانواده ی خودم رو می دیدم که از همینی که هستند هم بدبخت ترند ... اما حالا دیگه خودم هم متوجه شدم که راه من همینه ...
دیگه کافیه ... دیگه ماندم هم سودی نداره ... قصد داشتم با اسلحه این کار رو بکنم ... شنیده بودم راحت ترین راه این کاره ... اما تلاشم به جایی نرسید ... یعنی اگر پسر بودم حتما می تونستم یه جور یه اسلحه گیر بیارم ...
امروز با طناب خودم رو خواهم کشت ... از همه ی کسانی که از من ناسزا شنیدند معذرت می خوام ... من انسان پست فطرتی هستم ... اما این جور نبودم ... واقعا اینی که الان هستم نبودم ...
از comunque , geghele و آزادزی که در آخرین کامنتهای بالاترین از من فحش شنیدند معذرت می خوام و همینطور از کس دیگه ای که اسمش یادم نیست ...
امروز خودم رو خواهم کشت ... امروز خودم رو خواهم کشت ... امروز از شر بدبختیها خلاص می شم ... امروز یه طناب من رو از رنج عذاب چندین ساله خلاص می کنه ..